محفل اقتصاد
گاو ماما می کرد! گوسفند بع بع می کرد! سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نمی آید او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند. موهای حسنک مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند ! دیروز حسنک با کبری چت می کرد ، کبری گفت : تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکند. پتروس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت میکرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه هم نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد...کبری و مسافران مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید ، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله نداشت. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!!! ارسال شده توسط : خانم معصومه موسوی براساس اعلام معاون برنامه ریزی معاونت برنامه ریزی و نظارت راهبردی، حساب ذخیره ارزی تا پایان سال 88 فعال خواهد بود و از سال 89 یعنی همزمان با شروع اجرای برنامه پنجم توسعه جای خود را به صندوق توسعه ملی خواهد داد. این تغییر با این هدف انجام می شود که اتکای دولت به درآمدهای نفتی به حداقل رسیده و همان مقداری که در اختیار دولت قرار می گیرد، مدیریت شده و با حساب و کتاب کامل باشد. با توجه به سازوکار تعریف شده برای صندوق توسعه ملی و نحوه کارکرد آن می توان امیدوار بود حداقل بخشی از درآمد نفت به طور کامل از دسترس دولت دور نگه داشته شده و امکان استفاده آن برای دولت وجود نداشته باشد البته صندوق توسعه ملی مزیت دیگری نیز دارد. در شرایط تاسیس این صندوق ذکر شده دولت باید درصد مشخصی از درآمد نفت را بدون هیچ گونه ملاحظه ای به این صندوق واریز کند تا از طریق این صندوق در اختیار بخش خصوصی قرار گیرد. ابتدا قرار بود حدود 40 درصد درآمدهای حاصل از فروش نفت به این صندوق اختصاص یابد که با توجه به آخرین تغییرات میزان ورودی درآمدهای نفت به این صندوق به 20 درصد رسیده البته نسبت به عملکرد دولت در حساب ذخیره ارزی باز هم شرایط بهتری را ایجاد خواهد کرد. مهم ترین تفاوت صندوق توسعه ملی با حساب ذخیره ارزی در همین دو نکته است یعنی دولت به هیچ وجه دیگر به منابع این صندوق دسترسی ندارد و دیگر آنکه درصد واریز شده به این حساب مشخص است. البته در زمان تاسیس حساب ذخیره ارزی نیز به این نکته توجه شده بود که بخش مهمی از این درآمد به سمت بخش خصوصی هدایت شود. همچنین این صندوق به عنوان یک منبع برای تامین و کاهش نوسانات درآمدهای نفتی و اتفاقات احتمالی باشد اما با توجه به اینکه به ساختار اصلی و سازوکار حساب ذخیره ارزی توجه چندانی نشد این حساب فقط بیشتر صرف برداشت های دولت شد. به هر حال با توجه به اینکه ساز و کار صندوق توسعه ملی در نکات بسیار مهمی با حساب ذخیره ارزی متفاوت است، می توان امیدوار بود دسترسی بخش خصوصی و ایجاد ساختارهای ایجاد شده با استفاده از منابع این صندوق بسیار بیشتر باشد. منبع:روزنامه سرمایه ارسال شده توسط : خانم زینب حسن زاده مقیمی انجمن علمی اقتصاد دانشگاه پیام نور مرکز شهرضا برگزار می کند.... دومین نشست انجمن علمی اقتصاد در نیمسال دوم سال تحصیلی ۸۷-۸۸ روزپنجشنبه ۱۰/۲/۸۸ راس ساعت ۳بر گزار می گردد. از کلیه علاقمندان دعوت می شود در این جلسه حضور بهم رسانیده و با قدوم سبزشان محفل را بیش از بیش رنگین سازند. با تشکر. انجمن علمی اقتصاد دانشگاه پیام نور مرکز شهرضا
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند.. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
| :قالبساز: :بهاربیست: |



