تبليغاتX
محفل اقتصاد - شوخی با داستانهای فارسی...!


محفل اقتصاد

گاو ماما می کرد! گوسفند بع بع می کرد! سگ  واق واق میکرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نمی آید او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند.

موهای حسنک مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند !

  دیروز حسنک با کبری چت می کرد ، کبری گفت : تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکند. پتروس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت میکرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه هم نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد  و منفجر شد...کبری و مسافران مردند. اما ریزعلی بدون توجه  به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید ، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله نداشت. چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد!!!

ارسال شده توسط : خانم معصومه موسوی

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:0 توسط انجمن علمی اقتصاد| |


:قالبساز: :بهاربیست: